sentence1
stringlengths
46
4.11k
sentence2
stringlengths
10
356
مایک : نظرت چیه مایک : این مایک : <file_photo> مایک : یا این مایک : <file_photo> ساوانا : اولین ها :) مایک : مطمئنی؟ ساوانا : آنها عالی هستند!
ساوانا به مایک کمک می کند تا انتخاب کند. او فکر می کند اولین ها بهتر هستند.
پیتر : باید باهات صحبت کنم... آنا : الان نمیتونم حرف بزنم من هنوز سر کارم :/ آنا : 20 دقیقه دیگه باهات تماس میگیرم، باشه؟ پیتر : باشه
آنا در حال حاضر نمی تواند با پیتر صحبت کند، او 20 دقیقه دیگر با او تماس می گیرد.
سو : میتونی شیر بخری؟ جو : خیلی دیر. من قبلاً از سوپرمارکت رد شدم لوسی : می گیرمش سو : ممنون
جو قبلاً از سوپرمارکت رد شده است، بنابراین لوسی خودش مقداری شیر می گیرد.
الا : جاش، چه ساعتی باید همدیگر را ببینیم؟ جاشوا : ممکن است تا ساعت 6 بعدازظهر موفق نباشم جاشوا : روز کاری بسیار پر استرسی است الا : باشه پس آروم باش الا : حتی بعد از ساعت 8 بعد از ظهر می توانیم همدیگر را ملاقات کنیم الا : واقعا برام مهم نیست جاشوا : باشه، خوبه! جاشوا : امشب هم نمی توانم زیاد بنوشم الا : حتما، من نه، من هم فردا کار می کنم جاشوا : آیا باید جایی در منهتن ملاقات کنیم؟ الا : چرا بروکلین نه؟ برای هر دوی ما راحت تر است جاشوا : درسته! الا : بعدا می نویسم دقیقا کجا، میز رزرو می کنم جاشوا : عالی است، ممنون که از آن مراقبت کردید
جاشوا روز کاری پر استرسی دارد. جاشوا و الا بعد از ساعت 8 شب در بروکلین با هم ملاقات خواهند کرد. الا مکان دقیق را به جاشوا پیامک می‌دهد و میز رزرو می‌کند. الا فردا باید کار کنه
وندی : هی وندی : آیا آموزش جدید من در مورد نحوه کشیدن ابرو را بررسی کرده اید؟ شری : آره انجام دادم و وای فوق العاده است. وندی : ممنون. وندی : دوست داری آن را با دوستانت در مدرسه به اشتراک بگذاری؟ شری : نه اینطور نیست وندی : باشه ممنون. شری : چیزی نیست به من اعتماد کن.
وندی یک آموزش جدید در مورد نحوه کشیدن ابرو ایجاد کرد. شری آن را بررسی کرد و فکر می کند عالی است. او آن را با دوستانش در مدرسه به اشتراک خواهد گذاشت.
اسکندر : هنوز از دست من عصبانی هستی؟ هانا : نه، نیستم هانا : من عصبانی نبودم، فقط از اینکه تو حتی سعی نکردی بفهمی چی میخواستم بهت بگم ناراحت بودم اسکندر : می دانید، اعتراف به شکست آسان نیست الکساندر : اما من به چیزی که گفتی فکر کردم و فکر می کنم حق با توست الکساندر : و می خواهم بدانید که من به نظر شما احترام می گذارم و برای همه مشاهدات شما ارزش قائل هستم هانا : :) من می دانم که گاهی اوقات آنچه را که فکر می کنم به وضوح بیان نمی کنم هانا : پس من میدونم که تو همیشه راحت نیستی :) الکساندر : من خیلی خوش شانسم که با چنین زن باهوش و زیبایی هستم :* هانا : من هم همینطور <3 هانا : یعنی من خوش شانسم که با یکی مثل تو هستم :D الکساندر : فهمیدم :دی ما خوبیم؟ هانا : البته که هستیم! :* اسکندر : دوستت دارم! <3 <3 <3 هانا : تو رو هم دوست دارم عزیزم:*
اسکندر به حق هانا اعتراف می کند.
اسکندر : سلام همسایه :دی بارت : هی الکس، چه خبر؟ اسکندر : آب اخطار داری؟ بارت : بله، داریم. چرا؟ شما بچه ها اینطور نیست؟ اسکندر : نه... انجماد عجیبی است بارت : باید با تیم تعمیر و نگهداری تماس بگیرید، به طبقه پایین بروید - شماره روی تابلوی اعلانات است
اسکندر آب گرم ندارد. بارت، همسایه اسکندر، به او می گوید که با تیم تعمیر و نگهداری تماس بگیرد.
لوک : وکیل خوبی میشناسی؟ ماروین : چی شده؟ لوک : خوب، من در محل کار از لپ تاپم استفاده می کردم و برق بالا رفت و مادربرد سوخت. ماروین : متاسفم که این را می شنوم، اما چرا به وکیل نیاز دارید؟ لوک : کارفرمای من گفت که او خسارات وارده را جبران نمی کند. ماروین : جدی؟ لوک : آره. ماروین : دایی من وکیل است، از او می پرسم. و اگر نه، شاید بتواند کسی را توصیه کند. لوک : ممنون، عالی خواهد شد. ماروین : مشکلی نیست. در آنجا بمان من فوراً به او زنگ می زنم. لوک : تو نجات دهنده ای! ماروین : بهش اشاره نکن!
لوک به یک وکیل نیاز دارد زیرا کارفرمای او خسارت لپ تاپ حرفه ای او را پوشش نمی دهد. عموی ماروین یک وکیل است، بنابراین از او می‌پرسد که آیا می‌تواند از آن مراقبت کند یا می‌تواند کسی را توصیه کند.
مایک : هی، ما یک رویداد را در شهر شما ترتیب می دهیم و می خواستم بپرسم که آیا شما علاقه مند به شرکت در آن هستید؟ مایک : این رویداد را می توان به عنوان \پیک نیک فناوری\ با هدف خانواده هایی با کودکانی که مشتاق شرکت در کارگاه های فناوری مانند درس های برنامه نویسی، اصول رباتیک و غیره هستند، مشخص کرد. مایک : رویداد شنبه از ساعت 10 تا 17 در میدان تئاتر برگزار می‌شود و می‌خواستم از شما بپرسم که آیا شما علاقه‌مند هستید که کامیونتان را به این رویداد بیاورید. این رویداد کاملا رایگان است و شرکت شما هم همینطور. ما فضا و برق را فراهم خواهیم کرد. لطفا تا ساعت 5 بعد از ظهر امروز به من اطلاع دهید. Foodtruck GastroMachina : سلام، ما به پیشنهاد شما علاقه مندیم. لطفاً یک ایمیل با تمام جزئیات برای ما بنویسید و ما ظرف چند ساعت پاسخ خواهیم داد. من فکر می کنم ما این شنبه آزاد هستیم، اما باید آن را با برنامه بررسی کنیم. مایک : عالی! من در حال نوشتن یک ایمیل هستم! GastroMachina Foodtruck : آدرس ایمیل در وب سایت ما نوشته شده است. پس بیایید در تماس باشیم. مایک : ممنون خداحافظ
قرار است یک رویداد \پیک نیک فناوری\ با هدف خانواده های دارای فرزند برگزار شود. شنبه از ساعت 10 صبح تا 17 در میدان تئاتر برگزار می شود. GastroMachina Foodtruck می خواهد در این رویداد شرکت کند. مایک برای آنها یک ایمیل خواهد نوشت.
تاد : این فایل خیلی بزرگ است.. تاد : ارسال آن به عنوان لینک درایو گوگل چندین سال طول می کشد. استیون : در مورد wetrasnfer چطور؟ استیون : من همیشه فایل های بزرگ را از طریق انتقال <file_other> ارسال می کنم تاد : هوم... هرگز در مورد آن نشنیدم، اما من سعی می کنم تاد : به نظر می رسد خیلی سریعتر بارگذاری می شود استیون : درست است، از لینک های درایو گوگل بسیار سریعتر است تاد : thx، پس از آماده شدن به شما اطلاع خواهم داد استیون : ممنون
تاد باید یک فایل بزرگ ارسال کند اما گوگل درایو خیلی کند است. استیون Wetransfer را پیشنهاد می کند و بهتر عمل می کند.
دیاس : جای خوبی پیدا کردم. نگاه کنید: <file_other> گرگ : بد نیست. این یکی چطور؟ <file_other> دیاس : خیلی خوب به نظر می رسد که اینقدر ارزان باشد. نقشه های گوگل را بررسی می کنم. دیاس : از همه جا کیلومترها دور است. و درست در وسط شهر. خوب نیست. گرگ : اما حمل و نقل عمومی عالی. و خیلی نزدیک به فرودگاه است. فقط برای خوابیدن بیش از جت لگ. گرگ : حتی ترانسفر فرودگاهی رایگان ارائه می دهند. دیاس : پس بیایید آن را فقط 3 شب بسازیم. گرگ : باشه. منطقی است. اونوقت رزروش کنم؟ دیاس : لطفا انجام دهید.
ولف و دیاس 3 شب را در اقامتگاهی خوب، ارزان و شامل ترانسفر فرودگاهی رایگان می‌گذرانند.
ویکتوریا : من بعداً برای خرید مواد غذایی می روم ویکتوریا : به چیزی نیاز داری؟ توبی : اینطور فکر نکن توبی : من هفته گذشته بیشتر چیزهایی را که نیاز داشتم خریدم ویکتوریا : باشه
ویکتوریا قصد خرید مواد غذایی را دارد. توبی به چیزی نیاز ندارد.
مایکل : من این کلیپ را دیدم و به تو فکر کردم! بتی : هاها، واقعا؟ مایکل : آره! خوب چه خبر؟ بتی : هیچی زیاد! بالاخره کی قراره ملاقات کنم؟؟ مایکل : تو شلوغی! نمی دونم... جمعه؟ شنبه؟ بتی : هیچکدام برای من خوب نیست، lol:D مایکل : پس چه چیز جدیدی است -.- بتی : بیا، ما به این نتیجه می رسیم. یک ثانیه به من فرصت بده مایکل : شاید دوشنبه بعد از کار؟ بتی : واقعاً عالی است، اما من یک جلسه دیگر در ساعت 8 شب دارم، بنابراین فقط حدود 3 ساعت فرصت داریم. مایکل : اوه، پس من رویداد روز نخواهم بود، بدبخت... بتی : تو رویداد هر روز هستی، پس پنج تا استراحت :D مایکل : حق با شماست. من افسانه ام بتی : هاها تو هستی. باشه، دارم مینویسمش مایکل : باشه، یکشنبه با شما تماس بگیریم تا در مورد جزئیات صحبت کنیم. بتی : kk ;* ciao
مایکل و بتی قصد ملاقات دارند. آنها مدت زیادی است که یکدیگر را ندیده اند. بتی اغلب شلوغ است. آنها توافق کردند که بالاخره بعدازظهر دوشنبه با هم ملاقات کنند. آنها روز یکشنبه درباره جزئیات صحبت خواهند کرد.
جک : دایان با تو هست؟ ماری : نه جک : متاسفم، فقط نمی توانم او را پیدا کنم. ماری : همه چیز خوبه؟ جک : خوب، همین الان دایان را گم کردم! ماری : LOL! جک : من مطمئنم که او فقط برای شیر یا چیزی دیگر تمام شده است. ببخشید مزاحم شدم! ماری : اشکالی نداره! اگر او را دیدم، راه شما را می فرستم. جک : TY!
جک به دنبال دایان است. احتمالا برای خرید بیرون رفته بود. اگر ماری دایان را ببیند او را به سمت جک هدایت می کند.
آلیس : محصولات زیبایی DIY؟ بله یا خیر؟ الا : آنها روز به روز محبوب تر می شوند جانت : مادران ما آنها را درست می کردند سام : اگر پوستی مستعد آکنه یا حساس دارید، بسیار مراقب خواهم بود آلیس : فکر می کنم پوست من نرمال است الا : من پوست حساسی دارم و به نظر می رسد محصولات DIY بهتر هستند آلیس : آنها قرار است طبیعی تر، ملایم تر باشند و به سادگی بهتر عمل کنند سام : با این حال همیشه از بهترین محصولات با کیفیت استفاده کنید الا : مطمئنا جانت : ساختن آنها زمان می برد و مدت زیادی دوام نمی آورد، بنابراین برای من یک نه بزرگ است! الا : همچنین نگهداری مناسب را به خاطر بسپارید - بیشتر آنها را در یخچال نگهداری می کنید آلیس : اوه، باشه جانت : پس در واقع چه محصولات زیبایی درست می کنید؟ الا : اسکراب بدن و صورت، شستشوی صورت و ماسک و تونر سام : کرم دور چشم، مرطوب کننده و سرم الا : و بالم لب آلیس : وای! جانت : از چی برای درست کردنشون استفاده میکنی؟ الا : چیزهایی مانند عسل، شکر نارگیل، موم زنبور عسل، روغن بادام، روغن گل رز، سرکه سیب سام : و همچنین کره شی، روغن نارگیل، روغن های ضروری الا : دستور العمل های زیادی را به صورت آنلاین پیدا خواهید کرد سام : با محصولات بدن و مو شروع کنید و اگر دوست دارید محصولات صورت را امتحان کنید آلیس : xxx
الا محصولات DYI را برای پوست های حساس بهتر می داند. او اسکراب بدن و صورت، شستشو و ماسک صورت، تونر و بالم لب درست می کند. سام کرم دور چشم، مرطوب کننده و سرم می سازد. به گفته جانت، تهیه لوازم آرایشی DYI زمان بر است و ماندگاری زیادی ندارند.
ریس : آیا دستمال توالت خریدی؟ ویکتوریا : نه. فراموش کردم ریس : خیلی عالیه آیا به خاطر تنبلی شما از لباس هایمان استفاده می کنیم؟ ویکتوریا : من به تسکو برمی گردم و مقداری می گیرم. ریس : امیدوارم. ویکتوریا : ولی تو یه عوضی :*
ویکتوریا فراموش کرده بود دستمال توالت بخرد، بنابراین برای تهیه مقداری به تسکو برمی گردد.
دولورز : خسته ای؟ جک : خسته... جک : ;( دولورس : می توانم تصور کنم... دولورس : الان برمیگردی؟ جک : آره، نیم ساعت دیگه باید خونه باشم دولورز : باشه دولورس : شاید باید قرارم را دوباره تنظیم کنم و منتظر تو باشم؟ جک : نه، این کار را نکن جک : مدتها بود که منتظر این بودی جک : من مدیریت می کنم. چیزی برای خوردن هست؟ دولورس : مطمئناً، یک لازانیا کامل برای شما در یخچال وجود دارد. جک : عالیه جک : نگران من نباش عزیزم، فقط کار خودت را بکن تا عصر می بینمت دولورز : باشه، اگه اینطوری بگی. دوستت دارم هان ؛* جک : تو را هم دوست دارم:*
جک به خانه می آید. دولورس یک قرار ملاقات دارد اما یک لازانیا برای او در یخچال گذاشت.
شریل : آیا شما و پیتر روز ولنتاین را جشن می گیرید؟ مگان : نه واقعا مگان : خوب، ما شام و چیزهای دیگر داریم، اما همین. شریل : هدیه ای نیست؟ مگان : چند سال پیش من و پیتر تصمیم گرفتیم در روز ولنتاین برای یکدیگر هدیه نخریم. مگان : ما آن پول را برای سفرها و این چیزها پس انداز می کنیم شریل : این ایده خوبی است شریل : در واقع به نظر یک پس انداز عالی پول است مگان : بله، ما می توانیم برای هر چیزی که بخواهیم پس انداز کنیم مگان : برای مثال ما در حال حاضر برای یک سفر دریایی پس انداز می کنیم شریل : امیدوارم پیتر امسال چیزی به من نرسد مگان : چرا بهش نمیگی نه؟ شریل : شما او را می شناسید، او بسیار رمانتیک است شریل : او احتمالا آن را نمی شنود و هنوز برای من هدیه می گیرد مگان : این شیرین است، اما باید به او بگویید و آن پول را برای چیز دیگری پس انداز کنید
مگان و پیتر در روز ولنتاین یک شام خواهند داشت. آنها برای یکدیگر کادو نمی خرند، زیرا در هزینه های سفر صرفه جویی می کنند. آنها در حال حاضر برای یک سفر دریایی پس انداز می کنند.
آنن : من یک سیم کارت موبایل plusnet دارم که ماهیانه 5.00 پرداخت می کنم چون 500 دقیقه دارد، 100 دقیقه بیشتر از اسکایپ یکی، بعلاوه یک تلفن خوب دارم که می توانم با آن استفاده کنم، نه گوشی خودم. راب : فکر می‌کنم باید یک شماره بخرم - مثلاً 0333 و سپس آن را به تلفن همراه خود هدایت کنم، که اگر کسی جواب نداد، تغییر مسیر می‌دهد (فکر می‌کنم می‌توانید آن را روی تلفن همراه خود تنظیم کنید؟) Rob : سپس می توانیم تعداد دفترچه یادداشت CS را اندازه گیری کنیم و بسته ماهیانه را بر اساس آن تنظیم کنیم Ann : احتمالاً به عنوان شماره شرکت اصلی بله، اما با شماره تلفن همراه من برای تماس مستقیم در ساعات اداری یا پیامک در ساعات اداری، زیرا ممکن است دوست نداشته باشند با شماره 03 تماس بگیرند و از یک تلفن همراه عجیب و غریب پاسخ دریافت کنند. راب : امکان آن : در حال حاضر ارزش امتحان کردن شماره موبایل را دارد. آیا شماره 0333 که قبلاً دارید متعلق به CS است؟ چرا نمی توانید آن شماره را نگه دارید و فقط تماس ها را از آن تغییر مسیر دهید؟ Rob : شماره‌های 0333 مانند شماره‌های 0800 سازگار با موبایل هستند. من علاقه ای به اضافه کردن تلفن همراه در سایت ندارم زیرا باعث می شود ما خیلی کوچک به نظر برسیم. من می خواهم مردم فکر کنند که با یک تجارت بزرگتر سروکار دارند آن : آه، بله، من به آن فکر نمی کردم، اما در ایمیل های من مشکلی وجود دارد؟ به جای اسکایپ یکی؟ من یک شماره تلفن ثابت دارم که فقط یک بار در ماه آبی استفاده می شود، اما یک کد گلاستر دارد، خوشحال می شوم اگر می تواند مفید باشد، از آن استفاده کنید. راب : من یک شماره 0333 جدید تنظیم می کنم - شماره موبایل شما چیست؟ آن : این یک سوال بسیار خوب است، زیرا تا زمانی که قفل تلفن را باز نکنم، نمی توانم تماس بگیرم تا ببینم شماره چیست و من خودم هرگز از آن استفاده نکردم. آن : من برای سال گذشته 5 در ماه پرداخت کرده ام اما از آن استفاده نکرده ام. بنابراین من آن را در اسرع وقت به شما خواهم رساند، به زودی به تسکو می روم و امیدوارم امشب بتوانم آن را باز کنم راب : باشه عجله نکن آن : آیا فاکتور کاوسون را مرتب کردید؟ راب : اوه کار خوبی نیست، تو به من یادآوری کردی که الان این کار را انجام خواهم داد Ann : بله فایل‌ها روی درایور هستند و من قبلاً یک قالب فاکتور برای آنها تنظیم کرده‌ام، فقط باید تعداد دوره‌های زیادی را که در این ماه گذرانده‌اند ببینید. راب : فکر می‌کنم آنها در این ماه تعداد کمی داشتند، باید به کریس لمپورت بروم و گزارش‌های او را عجله کنم زیرا اگر همه گزارش‌ها را نداشته باشند، نمی‌توانم فاکتوری برای آنها ارسال کنم. آن : همیشه دیر با گزارش‌ها آزاردهنده می‌شود راب : من به این فکر می کنم که شغلش را کاهش دهم، او کمی راحت می شود آن : خوب این برای مدتی ضرری ندارد، او واقعاً مشاغل معلم محلی بیشتری را انتخاب می کند آن : من می دانم که خیلی خوب است که او می تواند مناطقی را که ما در آنها کم داریم پوشش دهد، اما جدای از آن باید او را به منطقه خودش رها کنیم. راب : فکر می کنم حق با شماست، ایده خوبی است
آن و راب در حال بحث در مورد ایده های مربوط به تغییر مسیر تماس های تلفنی به تلفن شرکت هستند. راب در حال تنظیم یک شماره 0333 برای هدایت تماس ها به سیم کارت جدید Ann است. آن همچنین به راب در مورد فاکتوری که در صدور آن مشکل دارند یادآوری می کند زیرا کریس با گزارش های لازم برای آموزش ها دیر می کند.
مارتین : آن گل را دیدی؟ مارتین : شگفت انگیز مارتین : پیاتک فوق العاده است آرتور : بله آرتور : مرد، الان همه سری آ را تماشا خواهند کرد مارتین : رفیق کاملا مارتین : او بسیار عالی است، دو گل در اولین بازی مارتین : دیوانه آرتور : بالاخره ما یک مهاجم مناسب داریم آرتور : البته به غیر از لواندوفسکی آرتور : او یک معامله واقعی است مارتین : شاید او به میلان کمک کند تا به لیگ قهرمانان اروپا برسد آرتور : آره آرتور : و چند ماه پیش در لیگ لهستان بازی می کرد مارتین : هایپ:دی مارتین : اما به طور جدی، او سزاوار همه تشویق ها است آرتور : موافقم
طبق گزارش مارتین، پیاتک در اولین بازی دو گل زد.
کادن : سلام زوئه کادن : من پایگاه داده خود را جستجو کرده ام و تنها جایی که در دسترس است همان جایی است که قبلاً امروز درباره آن صحبت کردیم کادن : کی می تونیم همدیگه رو ببینیم تا بتونم مکان رو بهت نشون بدم؟ زوئی : سلام اینس، فردا بعدازظهر ساعت 2 چطور؟ کادن : فکر می کنم اشکالی ندارد، اما با مالک آن را تایید می کنم و به شما اطلاع می دهم زوئی : عالی! با تشکر فراوان
کادن می خواهد فردا ساعت 2 بعدازظهر مکان را به زوئی نشان دهد.
ویکی : بونجور ریتا! ریتا : سلام!!! سلام از اسپانیا! شنیده ام که با اولیویه به ایسلند می روی :P ویکی : :D خوشحالم که از شما می شنوم ریتا : و الان شبیه یک عرب است ویکی : ها ها ریتا : بدون دوربین. خیلی خوب است که از شما نیز می شنوم. یک بازی عالی داشته باشید، این وانکرها را شکست دهید! ویکی : ای کاش می توانستم، اما او نمی خواهد با من برود ;) مطمئنا برنده خواهم شد ریتا : چی؟!؟! ویکی : دلمون برات تنگ شده ریتا : من هم دلم برایت تنگ شده، امیدوارم این زمان به سرعت بگذرد و به خوبی همدیگر را در فرانسه ببینیم ویکی : آرههههه آیا می دانستید که اولیویه قبلاً دوست نداشت بازی کند؟ از زمانی که شما آمدید او از بازی کردن لذت می برد ریتا : خوشحالم که می شنوم که 8-) بازی های رومیزی باحال هستند به او بگویید که ویکی! :دی ویکی : من می کنم :دی ریتا : آیا او می بازد یا می برد؟ : پ ویکی : همیشه در حال از دست دادن هاها ریتا : هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه. سیائو سیائو
ریتا در اسپانیا است. ویکی با اولیویه به ایسلند می رود. ویکی و اولیویه در حال بازی های رومیزی هستند.
جن : به نظر می رسد ممکن است به طور تصادفی برده ای به دست آورده باشم. جین : چگونه به طور تصادفی یک برده بدست می آوری؟ جن : البته با ترول کردن اینترنت! روده بر شدن از خنده جن : خنده دار است. مطمئن نیستم که به آن علاقه دارم یا نه، اما برای لحظه ای سرگرم کننده است. جین : مواظب باش که همیشه همه اسباب بازی هایت را می شکنی ;-) جن : حق با توست... LOL جین : جایی در گوشه‌های تاریک وب، اتاقی پر از مردان شکسته وجود دارد که نام شما روی بدن‌هایشان نقش بسته است. جن : هاهاها! جن : من اونقدرا هم بد نیستم ;-) جن : خب...شاید...گاهی... جین : این چیزی است که همه جادوگران می گویند ;-) جین : خب این جدید چطوره؟ جن : مطیع... جین : معلومه که LOL جن : کمی کم هوش، اما خوب است. جین : آب نبات چشم خوب هرگز به کسی آسیب نمی رساند! جن : مطمئناً کمک می کند اگر مغز وجود نداشته باشد. جین : این حقیقت نیست! جن : بهتره بدوم. گفتم امشب ساعت 8 شب او را برای شام ملاقات خواهم کرد. جین : موفق باشی! از آن لذت ببرید!
جن به صورت آنلاین با پسری آشنا شد. او می خواهد برای تفریح ​​با او قرار بگذارد. او امشب ساعت 8 شب با او شام می خورد.
النا : تولدت مبارک عزیزم! دوروتیا : اوه ممنون عزیزم! <3 الینا : برایت بهترین ها را آرزو می کنم و امیدوارم تمام رویاهایت محقق شود! دوروتیا : هاها ممنون! النا : امروز میخوای جشن بگیری؟ دوروتیا : بله، من تام را ملاقات می کنم و می خواهیم در شهر چیزی بخوریم :) النا : باحال! پس لذت ببرید بچه ها! و شما را در مهمانی خود در روز شنبه می بینم! :دی دوروتیا : Thx! عاشق تو :* و به زودی می بینمت!
دوروتیا با تام در شهر شام تولد دارد. النا در مهمانی روز شنبه دوروتیا را می بیند.
کریم : ببخشید دیر اومدم!!! کریم : لطفا منتظرم باش!!!!! کریم : نمی خوام خودم برم مهمونی ایرما : نگران نباش منتظرت میمونیم کریم : ممنون!!! :-D
کریم نمی خواهد خودش به مهمانی برود. ایرما منتظر او خواهد ماند.
بوچ : می خواهی جی اف من باشی؟ کارول : تو کی هستی؟ بوچ : بوچ. من پشت سر شما در ریاضیات می نشینم. کارول : آیا آن مرد چرب که مدام به من خیره می شود؟ بوچ : احتمالا من... کارول : دیگر هرگز با من صحبت نکن.
کارول نمی خواهد با بوچ قرار بگذارد.
آلیس : سلام. لیز : سلام :-) آلیس : امروز خیلی حالم خراب است. لیز : کاش امروز هم روز خوبی بود. آلیس : امیدوارم باران نبارد. لیز : به نظر نمی رسد. آلیس : عجیب است اما هرگز نمی‌دانی. لیز : درست است، واقعاً چنین خواهد بود. آلیس : کار زیاد؟ لیز : نه. من حوصله ام سر رفته است. آلیس : میدونم منظورت چیه. اینجا هم همینطور لیز : کاش امروز در خانه مانده بودم. آلیس : من هم همینطور. لیز : اینجا بیهوده است. آلیس : آره و تا یکی دو هفته آینده همینطور خواهد بود. لیز : OMG :-( آلیس : :-(
آلیس و لیز به دلیل آب و هوا بی حوصله و در حال بدی هستند.
هنک : سلام، روزت چطور بود؟ ژان : سلام! من آن را صرف تماشای فیلم های گربه کردم :P هنک : اوه من ژان : شوخی کردم، کارهای زیادی برای انجام دادن داشتم، اما اکنون در حال تماشای چند ویدیو برای آرامش هستم هنک : باشه ژان : <file_video> ژان : این یکی خیلی بامزه است هنک : هههههه عالیه :دی هنک : این یکی را ببینید: هنک : <file_video> ژان : LOL! XD
ژان کارهای زیادی برای انجام دادن داشت و اکنون با تماشای ویدیوهای خنده دار در حال استراحت است. ژان و هنک ویدیوهای خنده‌داری برای هم فرستادند.
درک : از آنجایی که زمان کریسمس نزدیک است، فکر کردم ممکن است ایده خوبی باشد که Secret Santa را سازماندهی کنم. نظر شما چیست؟ آنا : این یک ایده شگفت انگیز است! مایکل : چگونه کار می کند؟ درک : شما شخصی را که قرار است برای او هدیه بخرید، نقاشی می کنید. پاتریشیا : خیلی باحاله! لطفا آن را انجام دهید! به خاطر داشته باشید که این باید یک راز باشد که همه چه کسانی را دریافت می کنند! مایکل : اوه، باشه درک : حق با پاتریشیا است. وقتی به هم نمی گوییم چه کسی این کار را کرده است لذت بیشتری دارد آنا : آیا ما آن را فقط برای تیم خود یا کل بخش سازماندهی می کنیم؟ درک : من نمی دانم. فکر می‌کردم این بخش ممکن است سرگرم‌کننده‌تر باشد، اما پس از آن ما یکدیگر را به خوبی نمی‌شناسیم، بنابراین ممکن است خرید یک هدیه مناسب بسیار مشکل باشد. پاتریشیا : بله، اما هدف Secret Santa این نیست که دقیقاً چیزی را که طرف مقابل می خواهد بخرد، بلکه فقط کمی سرگرمی است. مایکل : من فکر می کنم باید به تیم خود بچسبیم. عدد مناسب وجود دارد و فکر می کنم 20 کافی است آنا : هوم، ممکن است حق با شما باشد. درک : خوب، حالا - محدوده قیمت. شما چه حساب می کنید؟ پاتریشیا : 30؟ مایکل : خیلی زیاده... پاتریشیا : خوب، آیا می توانی با کمتر از این یک هدیه مناسب بخری؟ من در مورد خریدن شمع برای کسی صحبت نمی کنم... آنا : هاهاها لطفا بچه ها برای هم شمع نخرید... درک : لیندا از HR عاشق شمع است پاتریشیا : اوه البته او این کار را می کند مایکل : اونوقت میتونیم 20 تا کنیم؟ درک : برای من عادلانه به نظر می رسد پاتریشیا : فکر می کنم مشکلی نیست آنا : موافقم، شما می توانید یک چیز خوب برای 20 لیوان پیدا کنید
کریسمس نزدیک است. درک پیشنهاد سازماندهی Secret Santa را برای تیم می دهد. 20 نفر در تیم حضور دارند. آنا، مایکل و پاتریشیا موافق هستند. محدوده قیمت 20 پوند است.
هاروی : آیا واقعاً می‌خواهی به آن پیست اسکی بروی؟ هاروی : می‌دانی تا رسیدن به آنجا سه ​​ساعت رانندگی راه است؟ هاروی : این یک درایو خیلی بزرگ است! کارول : می دانم که می دانم کارول : و چون من هیچکدام از رانندگی را انجام نمی دهم، هزینه بنزین را می پردازم:-D هاروی : این کار بسیار سخاوتمندانه ای است کارول : و تنقلات!!! :-) هاروی : خیلی ممنون! کارول : از رفتن فردا چه احساسی داری؟ هاروی : فردا شنبه است و من شنبه های دیگر کار می کنم هاروی : و من باید فردا کار کنم :-( هاروی : بیایید این کار را یکشنبه یا شنبه آینده انجام دهیم کارول : شنبه آینده برای من بهتر عمل می کند کارول : اشکالی داری که من جون و آماندا رو دعوت کنم که به تنهایی تگ کنند؟ هاروی : البته نه!!! من آنها را خیلی دوست دارم! کارول : آنها قبلاً هرگز اسکی نکرده اند کارول : این یک تجربه جدید برای همه ما خواهد بود هاروی : به جز من! من از بچگی اسکی می کردم کارول : واقعا؟ فکر می کردم هرگز این کار را نکرده ای هاروی : من در برف بزرگ شدم و همیشه اسکی می کردم هاروی : من هم عادت داشتم هاکی و اسکیت بازی کنم کارول : به نظر سرگرم کننده است هاروی : ما می توانیم همه این کارها را هفته آینده انجام دهیم!
هاروی و کارول شنبه آینده به اسکی می روند زیرا هاروی باید این هفته کار کند. استراحتگاه سه ساعت فاصله دارد. هاروی رانندگی خواهد کرد و کارول هزینه بنزین و تنقلات را پرداخت خواهد کرد. جان و آماندا ممکن است به آنها بپیوندند. هیچ کس به جز هاروی قبلاً اسکی نکرده است. او می داند چگونه هاکی و اسکیت بازی کند.
Shay : هی، می‌توانم این convo را حذف کنم، زیرا ما یک نسخه جدید داریم راجر : ادامه بده، به هر حال هیچ کس ماه ها از آن استفاده نکرده است کالین : خوب، شما تازه آن را زنده کردید xd شای : درسته هههه
شای می خواهد مکالمه را حذف کند. راجر و کالین اهمیتی نمی‌دهند زیرا هیچ‌کس ماه‌ها از آن استفاده نکرده است.
کلر : صبح! بچه ها چطورن؟ بهتر است؟ ناتاشا : صبح! نه، نه واقعا. فکر کنم شارلوت یه سرفه دیگه گرفت 😢 کلر : اوه عزیزم، امیدوارم هر چه زودتر حالش بهتر شود! کلر : آیا سفر امنی داشتی؟ ناتاشا : بله ممنون. اینجا سالم و سلامت!
شارلوت سرفه دارد. ناتاشا سفر امنی داشت.
اریکا : که پل پسر باهوشی است، اینطور نیست؟ راشل : او در صدر کلاس خود است اریکا : من در حساب دیفرانسیل و انتگرال 101 مشکل دارم راشل : می توانم از او برای تو بخواهم اریکا : با این حال، من نمی‌خواهم به او فکر اشتباهی بدهم راشل : فکر اشتباهی؟ راشل : منظورت چیه؟ اریکا : من نمی‌خواهم او فکر کند که می‌خواهم قرار بگذارم یا چیز دیگری راشل : میفهمم منظورت چیه راشل : بعضی از بچه ها اینطوری مغرور هستند :-/ اریکا : میدونم!! تنها چیزی که از او می خواهم این است که یاد بگیرم مشتقات lol XD چیست راشل : لول، فکر نمی‌کنم اگر شما پیشاپیش در مورد آن صحبت می‌کردید، فکر اشتباهی می‌کرد راشل : فقط به او بگویید که مشکل دارید و به کمک نیاز دارید. دوره هیچ چیز بیشتر. اریکا : من خیلی خجالتی هستم که از او بخواهم به من آموزش دهد اریکا : شاید فقط از پروفسور اعتبار بیشتری بخواهم راشل : اینکارو نکن! شما فقط به کمی کمک نیاز دارید اریکا : میدونی چیه، من یه گروه مطالعاتی راه اندازی میکنم راشل : این یک ایده عالی است!!! اریکا : بله، بهتر از این است که از یک غریبه عملی بخواهید به من آموزش دهد اریکا : من در کلاس می پرسم تا ببینم آیا کسی علاقه مند به پیوستن به گروه است راشل : موفق باشی!
اریکا با حساب دیفرانسیل و انتگرال مشکل دارد. او نمی خواهد از پل کمک بخواهد، زیرا او خیلی خجالتی است. اریکا به جای آن یک گروه مطالعه راه اندازی خواهد کرد.
تینلی : تعطیلات خود را چگونه می گذرانید؟ خدمه : شاید به نیو تورک بروم تینلی : باحال خدمه : مکان مورد علاقه شما که بوده اید چیست؟ تینلی : من به ملبورن رفته ام خدمه : شهر خوبی برای بازدید است تینلی : بله همینطور است خدمه : باید امسال با هم بریم؟ تینلی : سعی می کنم بودجه ام را مدیریت کنم خدمه : مجبوری تینلی : در مورد اجازه والدین چطور؟ خدمه : من آنها را متقاعد خواهم کرد که نگران نباشند تینلی : مال تو چی؟ خدمه : ممکن است برای من سخت باشد تینلی : میخوای باهاشون حرف بزنم خدمه : بگذار فعلاً باشد تینلی : باشه خدمه : وقتی زمان نزدیک باشد صحبت می کنیم تینلی : حتما <3
تینلی و خدمه می خواهند با هم به ملبورن بروند. ابتدا باید والدین خود را متقاعد کنند که اجازه دهند.
لورا : آیا تا به حال بارت را خوانده ای؟ جف : نه، نه، من از فیلسوفان فرانسوی متنفرم پل : بیا جف، تو همیشه به نادانی خود افتخار می کنی جف : من فقط فکر می کنم آنها غیرقابل خواندن هستند لورا : شاید ایراد از ترجمه ها باشد تامی : نه، نسخه های فرانسوی به همان اندازه دشوار هستند جف : دقیقاً، بنابراین همه نظری در مورد آنها دارند، به خصوص در مورد پست مدرنیست ها، اما آنها فقط نظریه هستند زیرا هیچ کس مطمئن نیست که در نهایت در مورد چیست. لورا : هاهاهاها
جف بارت را نخوانده است. تامی می گوید نسخه های فرانسوی نیز دشوار هستند.
کیلی : سلام! :) من و چارلی حدود یک ساعت دیگه میریم رستوران. می خواهید به آن بپیوندید؟ آدریان : هی :) من وارد شدم! :دی آدریان : کجا بریم؟ کایلی : چارلی می گوید که کارشناس ارشد او یک رستوران جدید اوکراینی را به او توصیه کرده است کیلی : در همان مکانی است که پیتزا هات قبلاً در آنجا بود. آدریان : صداش خوبه:] کیلی : باشه، پس من برای ساعت 14 رزرو می کنم. :) آدریان : باشه :] اگه بخوای میتونم ببرمت کیلی : عالی می شود! :) آدریان : باشه، پس من ساعت 13:50 اونجا هستم. کیلی : خیلی خب! :) آدریان : به زودی می بینمت! کیلی : خداحافظ! :)
کیلی و چارلی به یک رستوران جدید اوکراینی می روند. دوست پسر چارلی آن را به او توصیه کرد. آدریان به آنها ملحق خواهد شد. او آنها را در ساعت 13.50 می برد. رزرو برای ساعت 14:00 است.
فابین : بسته من رسید؟ ناتان : حتی نمیدونستم منتظر چیزی هستی فابین : من همینطورم! فابین : لطفاً به من بگو که مثل همیشه زنگ در را نادیده نگرفتی ناتان : نه، امروز هیچی فابین : وضعیت به روز شد و می گوید تاریخ تحویل مورد انتظار امروز است... فابین : نمی دانم که آیا واقعاً آن را دریافت خواهم کرد ناتان : الان خیلی دیر شده است، مطمئن نیستم که بعد از ساعت 5 تحویل بدهند یا نه، اگر مشخص نکنید که باید تحویل عصر باشد فابین : امیدم را از بین نبر! ناتان : فقط بگو. شاید امروز به اینجا برسد، چه کسی می داند ناتان : به هر حال چی سفارش دادی؟ فابین : فقط تعدادی کمیک، اما در عین حال نه فقط - یکی از آنها جلد نهایی است. می خوام هر چه زودتر بخونمش تا لوس نشم... ناتان : آه، متوجه شدم ناتان : در صورت تحویل گرفتن بسته، به شما اطلاع خواهم داد ناتان : کی میای خونه؟ فابین : در یک ساعت یا بیشتر
فابین منتظر است تا کمیک هایش تحویل داده شود. او می خواهد جلد آخر را قبل از اینکه کسی آن را خراب کند بخواند. ناتان به محض اینکه زایمان برسد به او اطلاع می دهد. فابین حدود یک ساعت دیگر به خانه بازخواهد گشت.
مایک : <file_video> مایک : دوچرخه جدید من! آدام : عالی به نظر می رسد. چقدر هزینه کرد؟ مایک : خیلی زیاد... :)
مایک یک دوچرخه گران قیمت جدید دارد.
کارل : سلام پیپا، قطارت را از دست نده پیپا : نگران نباش ساعت 15:40 است کارل : هیچوقت نمیدونی.. پیپا : درسته😀 کارل : اگر زنگ هشدار خود را نشنید.. پیپا : نگران نباش، می‌شنوم، چون بدون قطار یعنی کنسرت کارل : خیلی خوب می‌شوی اگر بخواهی تمرین را از دست بدهی پیپا : آخر هفته خوبی داشته باشید. برات عکس میفرستم
کارل نمی خواهد پیپا قطار را از دست بدهد. قطار ساعت 3:40 بعد از ظهر است.
اولین : پس! هلند چطور بود؟ جویس : خیلی خوشحالم که رفتم! باید زودتر دوباره همدیگر را می دیدیم، یادم رفته بود که با اما بودن چقدر لذت بخش بود. جویس : من کمی عصبی بودم چون مدت زیادی همدیگر را ندیده بودیم... جویس : من فکر کردم که ممکن است چیزی برای گفتگو نداشته باشیم، می دانید چقدر با صحبت آنلاین متفاوت است ایولین : نمی توانم به ویدیوهای بامزه یا خنده دار پیوند بفرستم، هاها جویس : دقیقا جویس : بنابراین من در ابتدا نامطمئن بودم، اما ما یک انفجار داشتیم! ایولین : من واقعا از شنیدن آن خوشحالم! در محل او وقت گذاشتی یا...؟ جویس : هوا خیلی خوب بود، بنابراین ما برای کمی قدم زدن رفتیم و در یک کافه کوچک جذاب توقف کردیم. جویس : من واقعاً فضا را دوست داشتم، خیلی دنج بود. من اینجا چنین جایی را نمی شناسم ایولین : اگر نگاه می کردی، احتمالاً چیزی پیدا می کردی، اما آره ایولین : هلند به نظر قشنگ میاد، ای کاش من هم میتونستم یه وقتایی برم اونجا!
جویس پس از مدت ها به هلند رفت تا با اما ملاقات کند. آنها زمان زیادی را با هم در قدم زدن و در یک کافه دنج سپری کردند.
کارن : سلام سیلویا 😊 میدونی تولد جولیا کی هست؟ سیلویا : نمی دانم:/ در این ماه حدس می زنم؟ چرا میپرسی کارن : او تاریخ b-day خود را در fb حذف کرده است… سیلویا : لعنتی کارن : احساسات من دقیقا^^ سیلویا : ما از همه مردم باید بدانیم چه زمانی است کارن : میدونم سیلویا : خب، چیکار کنیم؟ کارن : از گرگ بپرسی؟ سیلویا : اما اگر نداند چه؟ کارن : میدونه^^ این مثل یکی از دستورات زناشویی اوست سیلویا : حدس می‌زنم... اما اگر این کار را نکند چه؟ کارن : پس ما شناسنامه اش رو میدزدیم😀
کارن و سیلویا تاریخ دقیق تولد جولیا را نمی دانند. آنها می خواهند از همسرش، گرگ، در مورد آن بپرسند.
هیپولیت : کلید گاراژ را کجا گذاشتی؟ لولا : در کمد سالن، کشوی بالا. هیپولیت : فهمیدم :*
لولا کلید گاراژ را در کمد سالن، در کشوی بالایی گذاشت.
سوزی : کنستانس داره من رو عصبانی میکنه مت : چی شد؟ سوزی : او فقط با سوالات احمقانه اش من را اذیت می کند کیگان : لول کیگان : مثل همیشه کیگان : او در دبیرستان چندان دوست داشتنی نبود سوزی : او با لحن بسیار نامناسبی سؤال می کند سوزی : مثل اینکه چرا به جای سافاری از فایرفاکس استفاده می کنم مت : فقط آدم های عجیب...
سوزی به مت و کیگان اعتراف می کند که کنستانس با چند سوال احمقانه او را آزار می دهد.
تیم : میری شام؟ جف : شام بیرگیت؟ میرا : من دعوت نیستم تیم : چی؟ تیم : این باید یک اشتباه باشد میرا : مطمئن نیستم میرا : امروز صبح حرف زدیم و چیزی نگفت تیم : او دوشنبه به من گفت که شما را دعوت کرده است میرا : هیچ نظری ندارم
میرا به شام ​​بیرگیت نمی رود چون دعوت نامه ای دریافت نکرده است. بیرگیت روز دوشنبه به تیم گفت که میرا را دعوت کرده است.
مارتا : هی هی :) مارتا : 😊 مارتا : آیا شما تکنسین خوبی را می شناسید که کامپیوترهای شخصی را تعمیر کند؟ 😑 جوئل : سلام! نه متاسفم من فقط از بچه های IT می شناسم که به دفتر برگشته اند. با این حال پابلو بهترین تیم این هفته در تعطیلات است..:/ جوئل : از سینتیا یا النا بپرس، شاید کسی را بشناسند. مارتا : باشه، ممنون! بله حتما امتحانشون میکنم🤞
مارتا برای کامپیوتر به کمک نیاز دارد. به توصیه جوئل، او با سینتیا یا النا تماس خواهد گرفت زیرا ممکن است کسی را بشناسند.
توماس : حالت خوبه داداش؟ باب : مطمئنا، فقط کمی خماری، چه خبر؟ توماس : خیلی خوب، تو همین دیشب حوالی نیمه شب روی ما ناپدید شدی باب : من؟ هههه ببخشید رفیق توماس : نگران نباش، چه کار کردی؟ باب : خب من چیز زیادی یادم نیست واقعا... حوالی ساعت 5 به خانه رسیدم
باب دیشب روی آنها ناپدید شد. او به یاد نمی آورد که چه کرده است. باب حدود ساعت 5 به خانه رسید.
پتی : <file_gif> پتی : روز خوبی داشته باشی! بن : thx، u 2!
پتی روز خوبی را برای بن آرزو می کند.
کامی : امروز به فروشگاه 99 سنت رفتی؟ لورنا : اوه آره، شرط میبندم انجام دادم، نمیتونستم این قیمت های شیرین رو رد کنم :p Camie : ahaah xD چی خریدی؟ لورنا : خب من طبق معمول معاملات خوب زیادی گرفتم. کامی : مثلا چی؟ لورنا : خوب، یک دوجین تخم مرغ بزرگ فقط 99 سنت بود. کامی : این معامله خوبی است. لورنا : و یک پوند کره به همین قیمت بود. Camie : یک معامله خوب دیگر 🤑 لورنا : اما بهترین معامله پنج پوند سیب زمینی به قیمت 99 سنت بود. کامی : راستش... من نمی دونم اون فروشگاه چطوری پول در میاره! لورنا : من هم اینطور نیست، اما اونا یه کاری رو درست انجام میدن! x)
لورنا در فروشگاه \99 سنت\ چند معامله خوب به دست آورد.
زینب : <file_photo> زینب : نظرت چیه؟ هازال : تو خوب به نظر میرسی زلیکا : بستگی به موقعیت دارد زینب : من سعی می کنم برای مصاحبه شغلی خود را انتخاب کنم هازال : برای کجا اقدام می کنی؟ چه موقعیت شغلی زینپ : دستیار روابط عمومی در جیمسون زلیکا : من برای آن عالی است هازال : شما می توانید موهای خود را ببافید، اما لباس عالی است زینب : عجب زینب : <file_photo> زینب : اینجوری؟ هازال : بله زلیکا : <file_gif> هازال : و بعداً به ما بگو چطور گذشت! زینب : حتما ممنون از راهنماییت زلیکا : تو اینو داری! هازال : <file_gif>
زینب در تلاش است برای مصاحبه شغلی خود لباسی انتخاب کند. هازال و زلیکا در مورد لباس و مدل مو به او مشاوره می دهند.
اولا : سلام بچه ها :) فقط به همه شما یادآوری می کنم که تولد کوبا در 11 سالگی است و ما باید یک سورپرایز ترتیب دهیم :) ماجا : هر کدام از ما باید چند صفحه از این پایان نامه را بنویسیم؟ اولا : منم یه همچین سورپرایزی میخوام! xd آنا : یکشنبه عصر بیا محل ما، من چیزی آماده می کنم ;) ماجا : عالی! آیا برای او هدیه می خریم؟ آنا : الکل عالی خواهد بود :)
یازدهمین روز تولد کوبا است. اولا، ماجا و آنا در حال آماده کردن سورپرایز برای او در آنا هستند. برایش مشروب می خرند.
واندا : هی زویی : هی واندا : خیلی حوصله ام سر رفته واندا : <file_gif> واندا : لطفا مرا سرگرم کن تا در این صف بی پایان منتظرم زویی : هاهاها زویی : منتظر چی هستی؟ واندا : پاس مترویم را گم کردم، باید یک کارت جدید بسازم واندا : و به معنای واقعی کلمه همه افراد روی زمین اینجا هستند که همین کار را می کنند واندا : :'-( زویی : وای بیچاره زویی : نمیتونی موسیقی گوش کنی؟ واندا : هدفونم را در خانه فراموش کردم واندا : <file_gif> زویی : کف صورت درست است Zoe : ما می توانیم I Spy را بازی کنیم ... چالش برانگیزتر است زیرا ما در مکان های مختلف هستیم :P واندا : مطمئنم Zoe : بعد از انجام این تلاش آهسته چه کار می کنید؟ واندا : هیچ برنامه ای زویی : میخوای برای قهوه همدیگه رو ببینیم؟ واندا : حتما :) زویی : جاسوسی می کنم... با چشم کوچولم... آخر خط! واندا : نه دقیقا واندا : وقتی اینجا رو تموم کردم بهت خبر میدم :D
واندا پاس مترو خود را گم کرده است. حالا او در صف انتظار برای ساختن جدید است. بعد از اینکه کارش تمام شد، او و زویی برای صرف قهوه با هم ملاقات خواهند کرد.
جری : من به پولم نیاز دارم لورا : اما تو از تلفن استفاده کردی و در آب افتادی، تقصیر من نبود جری : به من ضمانت دادی که باید بازپرداخت کنی لورا : به خاطر ایرادات بود نه تصادف لطفا جری : باید به من پول بدی لورا : شما مسدود شده اید!
جری پولش را پس می خواهد. لورا قرار نیست پولش را پس بدهد چون جری گوشیش را در آب انداخت.
کارل : و یک چیز دیگر کلر : بله؟ کارل : فردا دیر نکن کلر : جای نگرانی نیست
کارل از کلر می خواهد که فردا دیر نشود.
نینا : سلام، میخوای ببینیم؟ پائولا : چرا نه، کی؟ نینا : 2 فردا خوبه؟ پائولا : مطمئنی، زمان؟ نینا : دور ساعت 9 شب؟ پائولا : kk نینا : من خیلی ظرف برات دارم پائولا : رالی؟ حالا به من بگو! نینا : نه، باید w8 کنی :D پائولا : <file_gif> نینا : بفرمایید بس کن پائولا : <file_gif> پائولا : تو بدترینی! نینا : فردا 2 عوض میشه، میبینی پائولا : پس نمی توانم صبر کنم!! نینا : من 2، ببوس! پائولا : ;*
نینا و پائولا فردا حدود ساعت 9 همدیگر را ملاقات خواهند کرد. نینا چند خبر برای پائولا دارد.
رالف : هی، کجا هستیم؟ نیک : سلام نیک : خوب، من تازه شروع به چاپ جزوات کردم نیک : ما باید یک رویداد در فیسبوک ایجاد کنیم رالف : من می توانم این کار را انجام دهم رالف : فقط لوگو را برای من بفرست رالف : یا بهتر است پروژه جزوات را بفرستید نیک : بله، ما همه جا یک طرح را می خواهیم رالف : دقیقا نیک : <file_other> رالف : متشکرم رالف : بیا برگردیم سر کار نیک : حتما نیک : مرا در جریان بگذارید
رالف یک صفحه فیس بوک برای رویدادی که با نیک برنامه ریزی می کند ایجاد خواهد کرد.
پل : لی، رائول، کتاب بازی جدید را دیده ای؟ لی : نه رائول : هنوز یکی نیست؟ پل : به نظر می رسد پل : هنوز نگرفتم لی : جان چطور؟ لی : او ممکن است بداند رائول : باشه، از او می پرسم که آیا منتشر شده است پل : ممنون پل : و یکی برای من بگیر، لطفا رائول : باشه پل : آیا ما هنوز امشب در راهیم؟ لی : آره رائول : ساعت چند؟ پل : طبق معمول لی : باشه. میتونم جیم رو بیارم؟ رائول : حتما پل : به هر حال ما به چهار نفر نیاز داریم لی : باشه لی : سی یو
احتمالا یک کتاب بازی جدید وجود دارد. لی، رائول و پل هنوز آن را ندارند. آنها امشب جلسه دارند. لی جیم را خواهد آورد.
برندا : سلام داداش، تو یک خواهر نامعتبر داری. افتادم تو حموم و بدجوری به پهلویم زدم. اکنون به سختی می توان حرکت کرد. اندی : خوب بخشنده! چگونه آن را مدیریت کردید؟ برندا : بعد از اینکه دوش گرفتم زمین خیس بود و می‌خواستم فرش را تکان دهم، خیلی سریع حرکت کردم، لیز خوردم و با ضربه به سمت چپم زیر سینه به لبه وان ضربه زدم. برای یک ثانیه نفسم را بند آورد. حتی فریاد زدم یا ناله کردم یا نفس نفس زدم. به هر حال من روی زمین بودم، شوکه شده بودم. کاملا شوکه شده فکر کردم، پس اینطوری می شود. اما من توانستم بلند شوم و متوجه درد نشدم تا اینکه کشش دادم تا لباس شبم را بپوشم. ای داداش... وحشتناکه.... اندی : می توانستی خودت را بکشی. الان کجایی؟ برندا : در رختخواب. اما به سختی می توانم حرکت کنم. در تمام بدن بسیار دردناک است. شیعیان! اندی : شاید باید با آمبولانس تماس بگیری؟ مطمئنی چیزی نشکسته ای؟ یک دنده؟ برندا : نه، پس از درد زوزه می کشم. این فقط ضربه سقوط است که، نمی دانم، به بافت آسیب رسانده است. هر چی اینجا دارم فکر کنم چاق خودش باید خوب بشه اندی : آیا می توانی به طور طبیعی نفس بکشی؟ برندا : بله. هرچند نمیتونم نفس عمیق بکشم اندی : آیا می توانی پهلوی کبودت را لمس کنی؟ آیا متورم شده است؟ قرمز؟ برندا : من می توانم آن را لمس کنم، البته نه فشار، بلکه سکته مغزی. نه متورم نیست پوست طبق معمول بدون تغییر رنگ است. اما فکر می کنم این بعداً خواهد آمد. اندی : نه لزوما. همچنین ممکن است تحت تأثیر قرار نگیرد. منظورم اپیدرم، خود پوست است. اگرچه انتظار داشتم کبودی در آن ایجاد شود. اندی : سرفه می کنی؟ خون سرفه؟ برندا : خدایا! نه! صبح ببینم چه حسی دارم من فقط نیاز به استراحت دارم خیلی احساس پوسیدی میکنم داداش... اندی : نگرانی من این است که به چیزی درونت آسیب رسانده ای. میدونی، طحال شکافته، ریه سوراخ شده. اینجور چیزا. تو فقط مراقب بدنت باش. برندا : بله، خواهم کرد. متوجه منظور شما هستم منم همینطور فکر میکردم فقط ببین فردا صبح چه حسی دارم جهنم لعنتی! به سختی می توانم خودم را بالا بکشم. اندی : اگر من جای تو بودم، اول صبح می رفتم و دکتر را می دیدم. برندا : و او مرا می فرستد تا عکس اشعه ایکس بگیرم. من نمی توانم فکر رانندگی یا حتی پیاده روی را تحمل کنم. اندی : خوب، او می تواند به خانه شما بیاید و شما را با آمبولانس به بیمارستان می برند. برندا : تو دست از ترس کردن من بردار! من آنقدرها هم بی اعتبار نیستم. این فقط خونین دردناک است اما فکر می کنم من یک تکه هستم. اندی : من برندا را نمی شناسم. نباید آن سقوط ها را خیلی سبک دانست. ممکن است هنوز در حالت شوک باشید و وضعیت خود را دست کم بگیرید. لطفا اول صبح با من تماس می گیرید؟ هنوز از تخت؟ لوئیز تا ساعت 7:30 رفته است، بنابراین شما کسی را بیدار نخواهید کرد. برندا : باشه برادر. من با شما تماس خواهم گرفت. البته اگه هنوز زنده باشم اندی : خواهر!! به هر حال برایت آرزوی خواب راحت دارم. استراحت خوبی داشته باشید! برندا : ممنون داداش. تو هم خوب بخواب برندا : و نگران من نباش.
برندا در حمام افتاد و به شدت به سایتش برخورد کرد. او اکنون با دردهای زیادی در رختخواب است. او نمی تواند یک نفس عمیق بکشد. برادرش، اندی، می ترسد که به چیزی در بدنش آسیب برساند و به او می گوید که آن را تماشا کند. او از او می خواهد که صبح با او تماس بگیرد تا احساسش را گزارش کند.
جنیفر : صبح بخیر، من برایت ساندویچ در یخچال گذاشتم. جنیفر : روز خوبی داشته باشی. تیم : ممنون مامان!
جنیفر چند ساندویچ برای تیم در یخچال گذاشته است.
آلبرت : سلام به همه! فردا ساعت 7 صبح در ایستگاه مرکزی راه آهن جمع می شویم آلبرت : لطفا دیر نکن! اوون : خیلی زود :O فردریک : سلام آلبرت! باشه، ممنون از اطلاعات اوون : سعی میکنم :D آلبرت : اوون... ;) کالب : هی، عالی، من آنجا خواهم بود فینلی : هی، هی فینلی : مطمئن نیستم که بتوانم بیایم یا نه فینلی : از دیروز یه کم حالم بد میشه :( فردریک : نه باید بیای! کالب : آره:O کالب : بدون تو اینطوری نمیشه، بیا فینلا! فینلی : هه، میدونم، فردا صبح بهت خبر میدم... آلبرت : اوه! انگشتان دست روی هم گذاشتند! فردریک : بیا دعا کنیم! کالب : :دی فینلی : :دی
فینلی حال خوبی ندارد، بنابراین مطمئن نیست که بتواند ساعت ۷ صبح به ایستگاه مرکزی راه‌آهن بیاید تا با آلبرت، اوون، فردریک و کالب ملاقات کند.
تیلور : من یه سوال دارم!! ایزابل : بله؟ تیلور : چرا حتی یکبار هم که شده به من معرفی نکردی؟ تیلور : همه دختران دوستانم بی اف خود را می آورند و آنها را معرفی می کنند. تیلور : میدونی که من خیلی مادر باحالی هستم. من او را استرس زا نمی کنم. تیلور : فقط او را بیاور. ایزابل : چون مامان... ایزابل : هیچی نداشتم! (ΘεΘ;)(ΘεΘ;)
تیلور می خواهد با دوست پسر ایزابل ملاقات کند، اما او هرگز دوست پسر ایزابل را نداشته است.
آن : آیا تی شرت مرا بسته بندی نکرده ای؟ کارول : کدام یک؟ ان : این سیاه، من نمی توانم آن را پیدا کنم. کارول : صبر کن، من چمدانم را چک می کنم.
ان نمی تواند تی شرت مشکی را پیدا کند، بنابراین کارول چمدانش را چک می کند که آیا آن را بسته است.
جیک : سلام. برای اتفاقی که دیشب افتاد خیلی متاسفم. جیک : من خودم نبودم. جیک : اتفاقات بدی در زندگی من می افتد جیک : مشکلاتی برای حل کردن وجود دارد جیک : و صحبت هایی مثل دیروز من را عصبانی می کند ورونیکا : عذرخواهی پذیرفته شد ورونیکا : و من هم متاسفم. ورونیکا : من زیاد رفتم :( ورونیکا : و من واقعاً منظورم این نبود که گفتم تا آخر عمر تنها خواهی ماند :) جیک : میدونم. صلح؟ ورونیکا : صلح.
جیک به خاطر مکالمه شب گذشته از ورونیکا عذرخواهی می کند. ورونیکا همچنین می خواهد از جیک به خاطر صحبت هایش عذرخواهی کند. جیک با ورونیکا آرایش می کند.
جسی : <file_gif> جسی : هی، چطوری؟ شنیدم تصادف کردی؟ عایشه : درست است عایشه : من احساس مسخره ای دارم عایشه : با انگشت پام به کمد زدم و شکستم:( جسی : بیچاره تو جسی : شرط می بندم که مثل جهنم دردناک است عایشه : بله همینطور شد جسی : توی گچ هست یا چی؟ عایشه : نه، دکترها گفتند اینطوری درمان می شود عایشه : من فقط XD لنگ می زنم جسی : <file_gif>
عایشه به کمد لگد زد، حالا انگشت پایش شکسته است.
سباستین : سلام، خوبی؟ بتی : سلام، من خوبم، ممنون که پرسیدی. چطوری؟ سباستین : من هم خوبم... خیلی وقت بود بتی : آره، خیلی وقته سباستین : تو دیگر با من صحبت نکردی بتی : خب، مطمئن نبودم که می خواهی دیگر با من صحبت کنی یا نه سباستین : چرا اینطور؟ بتی : نمی دونم، من همچین حسی داشتم سباستین : بعد از آخرین گفتگوی ما؟ بتی : دقیقا. سباستین : خب... میدونی که قرار بود فقط سه روز بیام بتی : می دانم، اما به نظر می رسید که دیگر همدیگر را ملاقات نخواهیم کرد، مثل هرگز… سباستین : اما میدونی، اگه قرار باشه یه روز همدیگه رو ببینیم بتی : بله و دقیقاً به نظر می رسد \یک روز = هرگز\ سباستین : یک روز شما هم چنین جوابی به من دادید… بتی : خب الان 1:1 شدیم :P سباستین : اما تو از این بابت خوشحالی؟ بتی : خوب... نه واقعا؟ ولی اگه اینجوری باشه… سباستین : اوه... ببینید، من هفته آینده به پاریس می آیم، دوست دارید ملاقات کنیم؟ خوشحال میشم دوباره ببینمت بتی : دقیقا کی؟ سباستین : دوشنبه تا پنجشنبه. بتی : پس سه شنبه چی؟ من تمام بعدازظهر را آزاد دارم سباستین : عالی! واقعا خوشحالم :) بتی : منم همینطور..خوشحالم که دوباره همو میبینیم
سباستین و بتی مدت زیادی است که با هم صحبت نکرده اند. بتی فکر کرد سباستین دیگر نمی خواهد با او صحبت کند. سباستین هفته آینده به پاریس می آید. آنها تصمیم گرفتند روز سه شنبه ملاقات کنند.
تیفانی : در راه خانه برای من همبرگر بخر ریلی : باشه تیفانی : thx، خواهر :)
ریلی برای تیفانی همبرگر خواهد خرید.
مکنزی : سلام! کار چطور پیش میره جوی : ما به تازگی قسمت اول ارائه را به پایان رساندیم ملیسا : و ما کاملاً از آن راضی هستیم مکنزی : فقط قسمت اول؟! ملیسا : منظورت از \فقط\ چیه؟ مکنزی : باید روز جمعه آماده شود ملیسا : حتما می شود! ملیسا : تو واقعا یک ترول هستی ملیسا : شما باید به عنوان یک ترول اینترنتی برای روسیه کار کنید مکنزی : هاهاها، متاسفم، من به تو ایمان دارم! جوی : لول
جوی و ملیسا به تازگی قسمت اول ارائه را به پایان رسانده اند. کل ارائه باید تا جمعه آماده شود. ملیسا و جوی قصد دارند این مهلت را حفظ کنند.
هنری : اوه من به تازگی زیباترین دختر را دیدم <3 جوزف : <3 دوباره XD هنری : قد بلند، لاغر، حدود 23 سال حدس می زنم هنری : چشمان قهوه ای، موهای قهوه ای، کمی غمگین به نظر می رسد جوزف : اوه این منو یاد یکی میندازه... هنری : بله <3 <3 جوزف : آیا هرگز از او غلبه می کنی؟ : پ هنری : نه -.- یوسف : آه...
هنری یک دختر زیبا دیده است.
چلسی : دختری که در پذیرایی کار می کرد کارت چند ورزشم را گم کرد. چلسی : و آنها گفتند که تا فردا آن را پیدا خواهند کرد. چلسی : اما من فقط عصبی هستم اگر نتوانند. کایل : چی:دی چلسی : اگر شخصی که کارت من را آورده با آنها تماس نگرفته باشد، چگونه می توانید آن را پیدا کنید؟ کایل : چطور این کار رو کردند:D چلسی : Idk. یه کاغذ مهر گرفتم تا فردا وارد بشم. ('-`) .。oO(...) چلسی : من یک جورایی اذیت شدم. کایل : در این صورت من به شما یک دستگاه جدید سفارش می دهم و تا آن لحظه شما به صورت رایگان xD وارد باشگاه می شوید کایل : احمق ها! چلسی : اما شما قبلاً برای مارس پرداخت کرده اید، مگر نه؟¯\\_(ツ)_/¯ کایل : بله. اما در صورتی که کارت خود را گم کنید، می توانم یک کارت جدید را به صورت رایگان سفارش دهم چلسی : *باخت عزیزم کایل : بله، *باخت چلسی : نمی‌خواهم دوباره صادر شود و منتظرش باشم. یک بار کافی است (╬ ಠ益ಠ) چلسی : می‌دانم که آنها آن دختری نبودند که اشتباه می‌کردند (#゚Д゚) چلسی : اما اگر آنها در این شرایط قرار گرفتند، عذرخواهی یک الزام است. (#゚Д゚)(#゚Д゚)(#゚Д゚)(#゚Д゚) کایل : شما همیشه می توانید برای مدیر بخواهید. چلسی : من تا فردا منتظر می مانم، اما اگر نتوانند آن را پیدا کنند، پس همین است.
دختری که در پذیرایی حضور دارد، کارت چند ورزشی چلسی را گم کرده است. چلسی تا زمانی که کارت او را پیدا کند، یک برگه مهر دارد. چلسی قرار است تا فردا صبر کند و اگر کارت پیدا نشد با سرمربی صحبت خواهد کرد.
جاش : میخوای بری بولینگ؟ لانا : من چند سالی است که بازی نکرده ام! لانا : یعنی حتما! مارک : مطمئنا مارک : آیا سالن بولینگ رزرو می کنی؟ جاش : الان انجامش میدم لانا : خوبه جاش : فردا ساعت 8 شب مارک : عالی به نظر می رسد جاش : بیا قبلش یه نوشیدنی بخوریم. لانا : من یک مکان عالی را در گوشه و کنار می شناسم مارک : بیایید در محل من ملاقات کنیم علامت گذاری : در 6
جاش، لانا و مارک فردا ساعت 8 شب بولینگ بازی می کنند. قبل از اینکه در ساعت 6 در محل مارک ملاقات کنند.
مارک : کی میخواد بره بتمن رو ببینه. شروع جدید این شنبه ساعت 7؟ کلینت : من! فیل : من هم همینطور! مارک : باحال من می توانم برای همه ما بلیط تهیه کنم. کلینت : عالی است
مارک، کلینت و فیل قرار است شنبه ساعت 7 \بتمن. آغاز جدید\ را تماشا کنند. مارک بلیط ها را دریافت می کند.
گرگ : خانم هاوکینز، من فکر می کنم سگ شما در قبال قرض من فحش داده است. خانم هاوکینز : او هرگز چنین کاری نمی کند! گرگ : خوب دیدمش؟ خانم هاوکینز : آیا شاهد دارید؟ گرگ : نه، ندارم. این بار پاکش کردم اما اجازه ندهید دوباره تکرار شود، لطفا. خانم هاوکینز : و شما به خانمی که ساعت 5 صبح امروز صبح از خانه شما خارج شد، بگویید کلاه را گم کند. افتضاح است!
سگ خانم هاوکینز روی چمن او کتک می خورد، اما او باور نمی کند.
جیسون : سلام آقای رافلز، می توانید هر روز این هفته برای تعمیر دوش ما بیایید؟ آقای رافلز : سلام آقای دیویس، من خیلی سرم شلوغ است. آیا اورژانسی وجود دارد؟ جیسون : نه واقعا، اما آخر هفته در راه است و طبق معمول ما افراد و بچه های زیادی خواهیم داشت، می دانید که چطور است. آقای رافلز : می بینم. ممکنه صبح جمعه باشه؟ جیسون : کمی زودتر..؟ همسرم از دست بچه ها خیلی ناراحت خواهد شد آقای رافلز : من سعی می کنم بهترین کار را انجام دهم. بذار چک کنم آقای رافلز : باشه من فردا بعد از کار روزانه میام. جیسون : اوه خیلی ممنون. تو نجات دهنده منی فردا میبینمت
آقای رافلز فردا می آید تا دوش جیسون را درست کند.
لس : سلام عشقم حال پدرت چطوره سو : اوه او هنوز در آنجا آویزان است لس.. آنها هنوز در حال انجام آزمایش هستند لس : اوه عزیز ما به فکر بازدید از شنبه هستیم که خوب است سو : بله خوب است، ممکن است شما را آنجا ببینیم لس : باشه عشق مواظب باش
پدر سو در حال انجام آزمایشات پزشکی است. لس روز شنبه با او دیدار خواهد کرد.
کمیل : باید زود برویم سام : چطوری بریم اونجا؟ کمیل : با اتوبوس؟ احمد : می توانستم ماشین پدر و مادرم را ببرم کمیل : این کار همه چیز را بسیار آسان تر می کند احمد : اما در این مورد باید چند ساعت صبر کنیم تا از مسجد برگردند کمیل : فکر می کنی چه ساعتی ماشین را می گیری؟ احمد : فکر می کنم حدود ساعت 5 کمیل : باشه اگر ماشین داشته باشیم خیلی سریعتر خواهیم بود کمیل : اما مطمئنی؟ احمد : من با پدرم صحبت کرده ام و او مشکلی نمی بیند، بنابراین فکر می کنم اینطور است کمیل : عالی! احمد : هر وقت داشتم برات مینویسم ولی تا 4 کم و بیش آماده باش
احمد حدود ساعت 5 ماشین پدر و مادرش را می گیرد و با سم و کمیل می رود.
پیتر : من می خواهم یک پیراهن صورتی بخرم جیکوب : کدام سایه صورتی؟ سام : شما در یک سایه تمیز عالی به نظر می رسید سام : با رنگ صورتت خوب میشه پیتر : داشتم به گل رز غبارآلود فکر می کردم پیتر : <photo_file> پیتر : یه همچین چیزی جیکوب : خوبه سام : انتخاب خوبیه
پیتر می خواهد یک پیراهن صورتی بخرد. جیکوب و سام به او کمک می کنند تا یکی را انتخاب کند.
رامی : برنامه رو دیدی؟ رامی : <file_other> سیلویا : در حال بررسی هستم سیلویا : هیچ پیوندی به بلیط ها نمی بینم رامی : هنوز در دسترس نیست سیلویا : ؟ رامی : شروع فروش هفته آینده است رامی : سه شنبه ساعت 12:00 بعد از ظهر سیلویا : اوه، باید یک یادآوری تنظیم کنم سیلویا : شما از قبل برنامه خود را می دانید؟ رامی : قطعا 19/08 گروسونور سیلویا : منم همینطور رامی : و مهمتر از آن 26 ساعت 8 شب - آودیوا سیلویا : سال گذشته او را شنید و او فوق العاده بود سیلویا : یک هنرمند واقعی رامی : فکر کنم منظورت کنسرت با کرمر هست؟ سیلویا : بله رامی : من آن یکی را از دست دادم اما شنیدم که خوب است سیلویا : جادویی بود و مکان برای این نوع موسیقی عالی بود سیلویا : اما درست بعد از آن کنسرت، کنسرت دیگری در قسمت دیگری از شهر برگزار شد سیلویا : بنابراین برخی افراد مجبور شدند قبل از اینکه صحنه را ترک کنند، آنجا را ترک کنند رامی : اوه سیلویا : و او واقعاً گیج به نظر می رسید، اما به هر حال کنسرت فوق العاده بود و تشویق هم شد سیلویا : الان باید نگاهی بیندازم و تصمیم بگیرم سیلویا : آیا پاس کامل یا چیزی موجود است؟ رامی : نه و متوجه نشدم رامی : حتما یکی میخرم
رامی برنامه را برای سیلویا فرستاد اما بلیت فروشی از سه شنبه آینده آغاز می شود. برنامه رامی 19/08 گروسونور و 26 ساعت 8 شب آودیوا است. سیلویا سال گذشته در کنسرت خود با کرمر بود و آن را فوق العاده یافت. رامی کنسرت را از دست داد. او می خواهد یک پاس کامل بخرد.
سیارا : مامان بهت پول فرستاده؟ جاش : نه... چرا؟ سیارا : مامان یه چیزی برام فرستاد. جاش : یه چیز بزرگ یا کوچیک؟ سیارا : من مطمئن نیستم که چگونه آن را پیدا خواهید کرد. جاش : خب.. اگه کافیه، فردا بریم بیرون جشن بگیریم سیارا : چه چیزی را جشن بگیریم؟ جاش : دختر، فردا تولدت است. سیارا : اوه اوه فکر می کنم به همین دلیل بود که مادر برای من پول فرستاد. جاش : راست میگی. سیارا : اگه اتفاقی افتاد باهات تماس میگیرم. جاش : بهتره این کارو بکنی. سیارا : به من اعتماد کن. جاش : باشه خواهر.
سیارا از مادرش پول دریافت کرد و جاش، برادرش، پول دریافت نکرد. او گیج شده بود. جاش به سیارا گفت فردا تولدش است. سیارا قول داد که اگر جشنی برگزار شود به جاش اطلاع دهد.
جرالد : کسی به عروسی تد علاقه دارد؟ ویسلر : من دعوت نشدم. به علاوه من به لعنتی نمی پردازم جیمیسون : همین. من فکر نمی کنم او حتی به این موضوع اشاره کرده باشد مل : خوب او گفته بود که ازدواج می کند اما مطمئنی این آخر هفته بود؟ نیول : جرالدز درست است. عروسی جمعه بود جرالد : تازه رفتی؟ نیول : نه. حدس بزن چیه من دعوت نشدم ویسلر : استگی هم مخفی بود جیمیسون : فکر میکنی اون خانمه؟ در حال حاضر به شدت متفاوت است مل : به سلامتی رفیق جیمیسون : منظورم ted sry است مل : به این زودی بند نمی افتم، نگران نباش نیول : به نظر می رسد هیچ کس آنجا نبوده است جرالد : اگر شماره 1 دعوت می شد ... ویسلر : و اکثر آنها کوچکترین ایده ای نداشتند جرالد : حق با شماست
ویسلر، جیمیسون، نیول، جرالد و مل به عروسی تد دعوت نشدند. مل قرار نیست به این زودی ازدواج کند.
سب : بچه ها، بولینگ می روید؟ دیو : چی؟ حالا؟ مارک : سب راحت باش رفیق سب : منظورم آخر هفته چی فکر میکنی دیو : من خوبم جمعه شب و بعد از ظهر آفتاب. نشستن خوب نیست مارک : من تمام آخر هفته آزاد هستم. بدون برنامه سب : خوب است، پس من به کوچه زنگ می زنم و جمعه را بررسی می کنم. ساعت 9 شب؟ دیو : تا اون موقع کارم تموم میشه مارک : منو حساب کن سب : پس ما سه نفر هستیم. ما به یک ایده دیگر نیاز داریم؟ مارک : می دانم که مارکوس این آخر هفته بیرون می رود و کلایو بازیکن بدی است دیو : می توانم از برادرم بپرسم مارک : منظورت پل؟ او بازی می کند؟ دیو : او می گوید او خوب است اما ما هرگز بازی نکردیم. شما با برادر کوچکتر بیرون نمی روید سب : درست میگی از او بپرس و من به کوچه زنگ خواهم زد
سب می خواهد با دیو و مارک به بازی بولینگ برود. او با کوچه تماس می گیرد و جمعه ساعت 9 شب را بررسی می کند. دیو می خواهد از برادرش پل بپرسد که آیا مایل است به آنها بپیوندد یا خیر.
هاردن : من باید یک چاپگر بخرم. کمک؟ لنگلی : فقط به چاپگر فکر می کنید یا 3 در 1؟ هاردن : هیچ نظری ندارم، چه پیشنهادی دارید؟ لنگلی : همه چیز بستگی به این دارد که چقدر می توانید و کپی کنید یا فقط چاپ کنید نورتون : 3 در 1 معمولاً حدس می‌زنم کمتر قابل اعتماد هستند رابرت : من یک برادر 3 در 1 دارم و تا اینجا بسیار کارآمد بوده است نورتون : عیب نداره؟ رابرت : اصلا هیچی هاردن : به نظر خوب است. قیمت؟ رابرت : باید اعتراف کنم، خیلی ارزان نبود نورتون : برو رابرت : هرچند خیلی گران هم نبود لنگلی : چاپگرهای برادر نیز بسیار جالب هستند هاردن : حدس می‌زنم باید قیمت‌ها را بررسی کنم. هیچ گزینه دیگری؟ نورتون : می گویم تا زمانی که بخواهید به اندازه کافی بپردازید، کیفیت مناسب را دریافت خواهید کرد رابرت : به نوعی بله، اگرچه کانن من خیلی ارزان نبود، اما بعد از دو سال یا کمتر خراب شد لنگلی : من هنوز حدود 5 سال است که از کانن استفاده می کنم اما زیاد از آن استفاده نمی کنم. اصلا مشکلی نداره هاردن : من هم نگاهی می اندازم. اگرچه من حدس می‌زنم که نیاز به چاپ زیادی دارم نورتون : قبل از خرید آن را به من اطلاع دهید هاردن : حتما داداش. thx برای کمک به همه
هاردن در مورد اینکه چه چاپگری بخرد مشاوره دریافت می کند.
چانینگ : چه مشروبی را به مهمانی کلز می برد؟ Dyson : بطری ودکا 8 آبجو گری : رام و کک چانینگ : خیلی خوب، کمی ویسکی و آبجو هم بیارم
چانینگ، گری و دایسون در حال آوردن انواع مختلف الکل به مهمانی کلز هستند.
جو : پس داری فیلم رو نگاه میکنی؟ ابیگیل : نه، مادر ما از قبل خواب است میا : ما تنها داریم The Good Place رو میبینیم :) جو : آه، باشه :)
ابیگیل و میا در حال تماشای The Good Place هستند.
پائولین : آیا می توانم یک میز 6 نفره برای امشب رزرو کنم؟ رستوران : البته ساعت چند؟ پائولین : در صورت امکان ساعت 7 عصر. رستوران : مشکلی نیست. این کار انجام شده است. آیا می توانم در مورد چیز دیگری کمک کنم؟ پائولین : نه، متشکرم. رستوران : امشب مشتاق دیدار شما هستیم.
پائولین یک میز برای شش نفر امشب ساعت 7 عصر در رستوران رزرو می کند.
تام : فکر می کنم ما گم شده ایم آلدونا : چطور؟ کارول : تام گروه را هدایت کرده است آلدونا : نقشه های گوگل چطور؟ کارول : او ادعا می کند که راه را اشتباه نشان می دهد تام : می شود! تام : یادم می آید که روی یک پل بودیم آلدونا : اما راهی برای عبور از رودخانه از طریق یک تونل زیرزمینی وجود دارد آلدونا : یک اسکرین شات از نقشه های گوگل برای من ارسال کنید تام : <file_photo> آلدونا : این راه درست است! نگران نباش تام : ممنون! کارول : متاسفم برای ایجاد مشکل آلدونا : چیزی برای متاسف شدن نیست، از شهر لذت ببرید!
تام و کارول به آلدونا می گویند که گم شده اند. تام متقاعد شده است که نقشه های گوگل مسیر اشتباهی را نشان می دهد. آلدونا تایید می کند که تام و کارول در راه درستی هستند.
پتسی : پس چطور می شود تونیا : چی پتسی : امشب تونیا : هههه چارلی گفت داره میره بیرون و بقیه… تونیا : و شاید باربارا با مردمش پتسی : الکل چطور؟؟ تونیا : چارلی دوستانی دارد که اگر بیایند می‌خرند پتسی : اگه اونجا نباشن چی؟ تونیا : خوب برخی از باربارا را ببینید، اما بیشتر آنها آن را دوست ندارند پتسی : ما بدون تو می مونیم تونیا : نترس پتسی : من فقط میخوام امشب بنوشم ;/ تونیا : اگر بخواهی، مشکلت چیست پتسی : کاش می‌توانستم قبلاً این کار را انجام دهم تونیا : پس خیلی جالب نیست xd پتسی : جدی... سیگار داری؟ تونیا : آره من چند بسته از مامانم دزدیدم، یادت نمیاد؟ پتسی : بله فقط مطمئن شوید تونیا : من مراقب همه چیز بودم، نگران نباش پتسی : زمان برای تلف شدن دوباره xd تونیا : این کاری است که ما انجام می دهیم، یولو پتسی : و فردا تستی هست ;p تونیا : بهت بگو چه لعنتی
پتسی و تونیا امشب میرن مهمانی و مست میشن.
فرانک : <file_other> لویی : به این رویداد می روی؟ فرانک : برای همین میفرستمش ;) لویی : بعدا بهت خبر میدم باشه؟ باید با کایلی معاینه بشه فرانک : باشه لطفا انجام بده لویی : بعدا باهات حرف بزن
فرانک به شب می رود. لویی باید با کایلی چک کند و او به فرانک اطلاع خواهد داد.
جانک : هی، چقدر از کارت لذت میبری؟ جانک : به تغییر آن فکر نکردی؟ ووتک : خیلی خوب است، من افرادی را در دفترم دوست دارم، رئیسم نیز از ما چیز زیادی نمی خواهد ووتک : چرا؟ جانک : آه، می‌دانی، ما به دنبال کسی در دفترمان هستیم و می‌دانی که امروزه یافتن یک فرد قابل اعتماد چقدر سخت است. ژانک : پس .... پس .... جانک : به تو فکر کردم! ووتک : اوه، خیلی خوب است، متشکرم! Wojtek : خوب، من یک کار خوب دارم، اما همیشه می تواند بهتر باشد :-) Wojtek : می توانید پیشنهاد را برای من ارسال کنید؟ جانک : حتماً، آن را بررسی کنید جانک : <file_others> جانک : به من بگو نظرت در موردش چیه ووتک : آره، به من زمان بده Wojtek : می دانید، من این پیشنهاد را خوانده ام Wojtek : و... به طرز شگفت انگیزی جالب است! :0 Wojtek : مخصوصا حقوق :-D جانک : بله، ممکن است کمی بیشتر از درآمد شما باشد :) ووتک : اوه بله...
ووتک شغل کاملا رضایت بخشی دارد اما پیشنهاد شغلی یانک را جدی خواهد گرفت.
جیک : آیا کسی می‌داند کدام تکالیف را قرار است تا پنجشنبه انجام دهیم؟ مایک : می خواستم همین سوال را بپرسم لیلا : فکر کنم از 7 تا 12 صفحه 3 باشه، مطمئن نیستی؟ جیسون : فکر میکردم گفته 7-12 نکن...ولی من چی میدونم... لیلا : خوب، من قبلاً نیمی از آنها را انجام داده ام، اگر کسی بررسی کند ممنون می شوم! جیک : آره، یادداشت های من خیلی واضح نیست، باید به پیرمرد توجه کنم! مایک : اکر؟ کاری که با من می کند این است که مرا بخواباند لیلا : دیزی؟ چیزی داری؟ جیک : آره دیزی، تو تنها امید ما هستی! مایک : فکر می‌کنم دیزی از این که تنها کسی است که چیزی می‌داند خسته شد... دیزی : هی، بچه ها، ببخشید، پیام های شما را دیدم! قراره 7-12 بزنیم پس لیلا نگران نباش تو خوبی! لیلا : ممنون عزیزم! تقریبا مطمئن بودم! خدا رو شکر که همیشه می تونیم روی تو حساب کنیم :) مایک : به سلامتی، دیزی، تو یک ستاره هستی! مدیون شما بزرگواری هستم! پس بهتره بهش برسی!
جیک، مایک، لیلا و جیسون در مورد وظایفی که قرار است تا پنجشنبه انجام دهند، مطمئن نیستند. دیزی به آنها اطلاع می دهد که باید 7-12 را انجام دهند.
ویکی : آیا می توانم یک لطف بزرگ بخواهم؟ گرانت : حتما. ویکی : آیا می توانم تا پایان ماه 50 دلار وام بگیرم؟ لطفا، لطفا... گرانت : آیا این در کنار زوج دهه 50 دیگری است که در این ماه وام گرفتید؟ Grant : خوشحالم که آن را به شما قرض می دهم تا زمانی که تمام آن را تا پایان ماه پس بگیرید. ویکی : من این کار را خواهم کرد. من قول می دهم. گرانت : از قلبت عبور کن و امید به مرگ داشته باشی؟ ;-) ویکی : البته. روده بر شدن از خنده ویکی : فقط کارها واقعاً ناپایدار بوده است و من هنوز منتظر پرداخت تمام فاکتورها هستم. گرانت : شما به مشتریان بهتری نیاز دارید! ویکی : اگر می‌توانستم همه چیزهایی را که در حال حاضر دارم کنار بگذارم... اما پول و همه اینها. روده بر شدن از خنده گرانت : مشتریانی که پولی پرداخت نمی کنند چه سودی دارند؟ ویکی : حق با شماست اما من چه کار کنم. چیزی است که هست.
گرانت 50 دلار به ویکی قرض می دهد. او آن را تا پایان ماه دوباره برمی گرداند.
اسحاق : به هامگوگ! رنی : اوه بیا! آیزاک : من از کریسمس خسته شده ام! رنی : نمیتونی جدی باشی؟ اسحاق : کتاب مقدس. رنی : چرا؟ آیزاک : مشتریان بدجنس هستند و همه چیز خیلی شلوغ است! رنی : اسکروج، خیلی؟ رنی : حداقل برای بچه ها، وانمود کنید که از آن لذت می برند؟ آیزاک : در اطراف آنها حالم خوب است. این همه چیز دیگر است! رنی : خوب از این کار خارج شو. ما مهمانی ها و چیزهای دیگر داریم و من می خواهم از آن لذت ببرم! اسحاق : متاسفم! من فقط داشتم هواگیری می کردم! رنی : خوب است. فقط آن را بمکید!
آیزاک از فضای کریسمس متنفر است زیرا مشتریان آزاردهنده هستند و همه چیز پرتنش و شلوغ است. او به درخواست رنه در مقابل بچه ها عادی عمل می کند. او در مورد مهمانی های آینده هیجان زده است.
دیوید : یادم رفت تکلیف داریم، می‌توانم بعداً تکلیف شما را کپی کنم؟ سوزان : حتما، چرا که نه؟ فقط قبل از آمدن استاد این کار را انجام دهید دیوید : ممنون. شنیدم آلبوم جدید دریک را دارید. سوزان : آره. دیشب از خواهرم گرفتم دیوید : می تونی الان برام بفرستی؟ سوزان : باشه، همین الان میام بالا!
دیوید فراموش کرد تکالیفش را انجام دهد. سوزان آلبوم جدید دریک را دریافت کرد.
دن : من به مقداری پول نیاز دارم، مرد. ویل : چقدر؟ دن : چیز زیادی داری؟ :) ویل : تمومش کن. فقط به من زنگ بزن دن : باشه :)
دن به مقداری پول نیاز دارد، پس با ویل تماس می گیرد.
راجر : آقای مور. نامه من را دریافت کردی؟ مور : من واقعاً انجام دادم. راجر : و؟ نظر شما در مورد آن چیست؟ مور : صادقانه بگویم، من نسبتاً متعجب هستم. راجر : تعجب کردی؟ راجر : دقیقاً چه چیزی شما را شگفت زده کرد، آقای مور؟ مور : اول از همه، به نظر می رسد که شما چندان به علائم نگارشی توجه نمی کنید. راجر : نقطه گذاری؟ مور : بله. وقتی صحبت از نوشتن واضح می شود بسیار مهم است. راجر : شاید آقای مور. اما این یک مسابقه نوشتن نیست، اینطور است؟ راجر : نظرت در مورد پیشنهاد من چیه آقای مور؟ مور : و در اینجا ما یک مشکل کوچک دیگر داریم. راجر : چه نوع مشکلی، آقای مور؟ مور : فکر می‌کردم روی یک قیمت به توافق رسیده‌ایم. مور : یا من اشتباه می کنم؟ راجر : ما آقای مور را انجام دادیم. اما این کار را نمی توان انجام داد. راجر : نه با تمام ویژگی هایی که درخواست کردی، آقای مور. این روزها باید انعطاف پذیرتر باشید. مور : ببینید، در زمان من مردم به توافقات پایبند بودند. راجر : یعنی شما پیشنهاد من را قبول نمی کنید، آقای مور؟ مور : منظورم این است که اگر قیمت توافقی را حفظ کنید، پیشنهاد شما را می پذیرم. مور : در غیر این صورت، لطفاً برای خود مشتری انعطاف پذیرتری پیدا کنید.
مور نامه ای از راجر با پیشنهاد دریافت کرد. اگر راجر قیمت تعیین شده قبلی را تغییر ندهد، او این پیشنهاد را می پذیرد.
تیم : اوه لعنتی، سر کار هستی؟ لوسی : لول بله تیم : فکر می کردم تمام تعطیلات آخر هفته را بگذرانی... لوسی : اینجا هم خیلی سرد بوده فقط برای بدتر کردن اوضاع تیم : OMG من به طور جدی نمی توانم آن را اداره کنم. من دارم یکی از آن ماسک‌های تمام صورت را می‌گیرم که مرا شبیه یک سارق می‌کند! لوسی : LOL تیم : من هرگز کسی نبودم که اجازه دهد سبک مانع از عملی بودن <file_gif> شود لوسی : خب دوهه تیم : دلم برای تجملات MidCity تنگ شده است... لوسی : و همسایگانت، درسته؟ پولیانا می گوید هی! تیم : حالا که همسایه اش هوا رو پر از دود نمیکنه لذت دماغش سیر میشه!! لوسی : لول تیم : چه خبر؟ آیا هال ازدواج می کند؟ لوسی : هیچ کس نمی داند اما می دانم که او می خواهد مردم بپرسند
لوسی سر کار است. بیرون خیلی سرد است. تیم و لوسی نمی دانند که هال ازدواج می کند یا نه،
جو : هی جکی. آیا یادداشت های اقتصاد زمین را دارید؟ جکی : بله، اما فقط به عنوان نسخه چاپی. جو : باشه. لطفاً می توانید آنها را فردا به مدرسه ببرید؟ جکی : حتما این کار را خواهم کرد. جو : ممنون😊
جکی یادداشت های اقتصاد زمین خود را فردا برای جان به مدرسه خواهد آورد.
ویلی : امشب آبجو؟ تریشیا : حتما ویلی : پس میبینمت
ویلی و تریشیا امشب برای نوشیدن آبجو بیرون می روند.
هریسون : سلام، ببین چی خریدم! هریسون : <file_photo> هارپر : بلیط تئاتر رویایی؟!! هارپر : عالیه! چقدر؟ هریسون : 220 دلار هارپر : چی؟ خیلی گرونه!!!
هریسون بلیت تئاتر رویا را به قیمت 220 دلار خرید.
ریک : هی مارتا، چطوری؟ مارتا : من خیلی خوب هستم ;-) و شما ریک : عالی کار می کنی، ممنون! ریک : حدس بزن چیه؟ من به این مکان جدید عالی و فانتزی در بالای شهر نقل مکان می کنم مارتا : مبارکت باشه!!! ریک : ممنون! من واقعا خوشحالم ریک : همچنین، من دارم آماده می شوم که از تلویزیون خود خلاص شوم، آیا آن را می خواهی؟ مارتا : بله!!! من آن تلویزیون را دوست دارم ریک : 200 دلار بهت میدم مارتا : صبر کن، چی؟ مارتا : فکر کردم مجانی به من میدی ریک : لول، ببخشید اگر اشتباه متوجه شدید ریک : این یک تلویزیون گران است، من فقط آن را تقدیم نمی کنم مارتا : متاسفم ریک، من فعلاً نمی توانم آن را بپردازم ریک : خیلی خوب است، مطمئنم برای پیدا کردن خریدار مشکلی نخواهم داشت مارتا : در مهمانی خانه داری می بینمت؟ روده بر شدن از خنده ریک : بله، پس از تسویه حساب، جزئیات را برای شما ارسال خواهم کرد مارتا : xoxo
ریک به مکانی جدید در بالای شهر نقل مکان می کند. او یک مهمانی خانه دار ترتیب خواهد داد. مارتا خواهد آمد.
جین : دیدی لسی با کفشت چطور رفتار کرد؟ دان : اوه نه، این بار چه کرد؟ جین : <file_photo> دان : OMG! کاملا نو بودند! چرا در اتاق من دوباره باز بود؟ جین : فکر می کنم مامان دنبال لباسی برای شستن بود و یادش رفت ببنده:(
لسی کفش های جدید دان را خراب کرد.
میشل : میدونی چطور همه میگن اسکار مقدسه؟ پل : بله -- و آنها این را می گویند زیرا او یک قدیس است! روده بر شدن از خنده پل : سال هاست که آن مرد را می شناسم :-D میشل : اگه بدونی... میشل : امروز بعداً وقتی تو را ببینم، یک غیبت آبدار به تو می گویم :-)
همه می گویند اسکار یک قدیس است. میشل شایعات آبدار برای پل دارد.